مدّ و قصر (1)
مـدّ در لغـت ، بـه مـعـنـاى (زيـادت )، (افزونى و كشش ) مى باشد، و در اصطلاح عبارت است از: (امتداد و كشيدن صوت در حروف مدّى بيش از مقدار طبيعى ).
قـصـر در لغـت ، بـه مـعناى (كوتاهى ) و ضد مدّ مى باشد، و در اصطلاح ، عبارت است از: (اداى حروف مدّى به اندازه طبيعى و معمولى آن ).
حروف و سبب مدّ
براى مدّ، حروف مدّى و سبب مدّ لازم است .
الف ـ حـروف مـدّى : عـبـارت اسـت از: (الف مـاقـبـل مـفـتـوح ، يـاء ماقبل مكسور، واو ماقبل مضموم ).
ب ـ سـبـب مـدّ: عـبـارت اسـت از (هـمـزه و سكون ) و تشديد هم به خاطر آنكه يك حرف ساكن در آن نهفته است ، سبب مدّ به حساب مى آيد.
چـنـانچه حروف مدّى ، بدون سبب باشد، يعنى بعد از آنها همزه يا سكون نباشد، (مدّ ذاتى ) نام دارد و به ميزان دو حركت كه حداقلِ كشش حروف مدّى است ، كشيده مى شود، مانند:
اتُونى ـ اُوذينا
كـشـش صـوت را در حروف مدّى به ميزان دو حركت
(24) (قصر)، و سه حركت را(فوق قـصـر) و چـهـار حـركـت را(تـوسـّط) و پـنـج حـركـت را (فـوق تـوسـّط) و شـش حـركـت را(طول ) نامند.
مقدار مدّ از دو حركت ، كمتر نبوده و از شش حركت نيز بيشتر نمى باشد.
انواع مدّ
مـدّى كـه سـبـب آن هـمـزه بـاشـد، بـر دو قـسـم اسـت : (مـدّ متّصل ) و (مدّ منفصل ).
مدّى كه سبب آن سكون باشد نيز بر دو قسم است . (مدّ لازم ) و (مدّ عارض ).
الف ـ مدّ متّصل : آن است كه حرف مدّ و همزه در يك كلمه باشد و مقدار مدّ آن از چهار تا شش حركت خواهد بود، مانند:
يَشاءُ ـ سيئَتْ ـ سُوءُ
ب ـ مـدّ منفصل : آن است كه حرف مدّ در آخر كلمه و همزه در ابتداى كلمه بعد قرار گيرد و مقدار آن از دو تا پنج حركت مى باشد، مانند:
بِما اُنْزِلَ ـ فى اَنْفُسِهِمْ ـ كَفَرُوا اِلى ـ عِلْمِهِ اِلاّ ـ مَا لَهُ اَخْلَدَهُ
در دو مـثـال اخـيـر، حـرف مـدّ از اشـبـاع (سـير كردن ) هاء ضمير، توليد شده است كه آنها را (مدّ اشباع ) نيز ناميده اند.
چند نكته
1 ـ ميزان مدّ منفصل نبايد بيشتر از ميزان مدّ متّصل باشد.
2 ـ در مـيـزان كـشـش مـدّهـاى مـتـّصـل و مـنـفـصـل ، رعـايـت توازن لازم است ، بدين معنى كه اگر مدّ مـتـّصـل را بـه طـول خـوانـديـم ، بـايـد تـمـام مـدّهـاى مـتـّصـل را بـه طـول بـخـوانـيـم و يـا اگـر بـراى مـثال ، مدّ منفصل را به قصر خوانديم ، در مورد ساير مدّهاى منفصل نيز به همين طريق عمل كنيم .
3 ـ در مـوارد فـوق بـراى راهـنـمـايـى قـارى قـرآن ، عـلامـتـى بـه ايـن شكل (َّ ) بالاى حروف مدّى قرار داده اند.
تمرين :
اِنْ هِىَ اِلاَّّ اَسْم آءٌ سَمَّيْتُمُوه آ اَنْتُمْ وَ ا ب آؤُكُمْ م آ اَنْزَلَ اللّ هُ بِه ا مِنْ سُلْط انٍ ـ وَ م ا تَش آؤُونَ اِلاّ اَنْ يَشآءَ
اللّهُ ـ عـَسـى رَبُّنـا اَنْ يـُبـْدِلَنـا خـَيـْراً مـِنْهآ اِنّا اِلى رَبِّنْا راغِبُونَ ـ اَمْ لَهُمْ شُرَكآءُ فَلْيَاْتُوا بِشُرَكآئِهِمْ
اِنْ كانُوا صادِقينَ ـ اِنَّ هؤُلاَّء يُحِبُّونَ الْع اجِلَةَ وَ يَذَرُونَ وَ ر آءَهُمْ يَوْماً ثَقيلاً ـ قُلْ اِنَّم آ اَدْعُوا
رَبّى وَ لاَّ اُشْرِكُ بِهِ اَحَداً
پرسش و تمرين
1 ـ مدّ را تعريف كنيد.
2 ـ سبب مدّ چيست ؟
3 ـ چه فرقى ميان مدّ متّصل و منفصل مى باشد؟
4 ـ توازن در مدّ يعنى چه ؟
5 ـ نوع مدّ در كلمات زير را مشخص كنيد.
اُولئِكَ ـ سُوءُ ـ لاَِهْلِهِ اِنّى انَسْتُ ـ جآءَها ـ بَيْضآءَ ـ يا مُوسى اِنَّهُ اَنَا اللّهُ ـ هؤُلاءِ ـ حَتّى اِذا اَتَوْا ـ لا اَرى
درس نوزدهم
مدّ و قصر (2)
مدّ لازم
مدّ لازم ، مدّى است كه سبب آن (سكون ذاتى ) باشد.
سـكون ذاتى آن است كه هميشه جزو كلمه بوده باشد، مانند سكون (لام ) در كلمه (آلاْ نَ) در مقابلِ سـكـون عـارضـى كـه بـه هـنـگـام وقـف ايـجـاد مـى شـود، مثل (نَسْتَعينُ) كه هنگام وقف ، آن را (نَسْتَعينْ) مى خوانيم .
مدّ لازم فقط به طول خوانده مى شود.
مدّ لازم گاهى حرفى است ، يعنى در حروف مقطّعه آغاز سوره ها قرار دارد، و زمانى كلمه اى است ، يـعـنـى در كـلمـات قـرآن يـافـت مـى شـود و سـبـب مـدّ لازم ، گـاهـى مـُخـفَّف (سـكـون ) و زمـانى مُثَقَّل (تشديد) مى باشد.
بنابراين مدّ لازم چهار نوع است :
1 ـ مدّ لازم حرفى مخفَّف ، مانند: نَّ (نُوَّنْ) ـ قَّ (قآفْ)
2 ـ مدّ لازم حرفى مُثقَّل ، مانند: الَّمَّ (الف ، لام مّيم )
3 ـ مدّ لازم كلمه اى مُخفّف ، مانند: آلاْ نَ
4 ـ مدّ لازم كلمه اى مُثقَّل ، مانند: حآجَّ ـ اَتُحاجُّوَّنّى
مدّ عارض
مـدّ عارض ، مدّى است كه سبب آن سكون عارضى باشد كه در اثر وقف پديد مى آيد و جايز است از دو تا شش حركت كشيده شود، مانند:
تُكَذِّبانِ (تُكَذِّبانْ) ـ تَعْلَمُونَ ـ (تَعْلَمُونْ) ـ عَليمٌ (عَليمْ)
در مدّهاى عارضى رعايت توازن ، لازم نيست .
مدّ لين
در صـورتـى كـه بـعـد از حـروف ليـن (واو سـاكـن مـاقـبـل مـفـتـوح ، يـاء سـاكـن مـاقـبـل مفتوح ) حرف ساكنى واقع شود، مى توان حروف لين را تا شش حركت امتداد داد، (فرقى نمى كند كه سكونش ذاتى باشد يا عارضى ).
مثال سكون لازم : (عَيْنْ) در (كهيعص ) و (حم عسق )
مثال سكون عارضى : خَوْفٍ (خَوْفْ) ـ خَيْرٌ (خَيْ


 

نوشته شده توسط جلال الدین در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 ساعت 15:25 موضوع | لینک ثابت